تبليغاتX
کلبه عاشقانه ی من و همسرم


کلبه عاشقانه ی من و همسرم









 

سلام دوستای گلم:

خب عمر این خونه هم مثله عمر زندگیم کوتاه بود آخی نشد که وبلاگم یک ساله بشه من دیگه اینجا نمییام شاید فقط یه روزی اومدم و نتیجه نهایی رو نوشتم شایدم این آخرین پست باشه خیلی برای موندن و پایداری این زندگی تلاش کردم روزهای سخت خیلی زیادی رو دیدم و دم نزدم ولی اون نخواست کسی که خودش نخواد زندگی کنه هیچ کسی هم نمیتونه مجبورش کنه اما اون بی خیال تر از این حرف هاست  ولی من دیگه برام مهم نیست امیدوارم که بتونه زندگی خوبی داشته باشه شعار دادن هیچ جای یه زندگی موفق نیست من توی این یه سال داغون شدم و حالا دیگه اجازه نمیدم که این بازی ادامه داشته باشه اون دیگه توی زندگی من نیست دیگه بهش فکر نمیکنم هر چند که فکر کردن به اون جز روزها و خاطرات تلخ برام هیچ چیز دیگه ای نداره ولی خب مهم نیست دارم سعی میکنم که محکم باشم و مقاومت کنم و میخوام دوباره از نو شروع کنم دیگه اینجا نمینویسم ولی دارم شروع میکنم که یه جای دیگه بنویسم خیلی دوستون دارم خیلی مهربونین دلم برای همتون تنگ میشه سعی میکنم که بهتون سر بزنم. خداحافظ همین حالا.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387 ساعت 18:48  توسط خانومی  | 


سلام دوستای عزیز...

وبلاگم رو  تو نظر سنجی تیر ماه نایت اسکین شرکت دادم اگه دوست داشتی و وبلاگم رو قابل دونستی لطفا به این  آدرس برو و به وبلاگم رای بده .

http://www.night-skin.com/topblog/

منتظر حضورتون هستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 18:18  توسط خانومی  | 


 

...

به نام خدا

اینبار اومدم تشکر کنم از تماکم کسایی که به من سر میزنن منو تنها نمیذارن. خیلی از دوستان از من

خواستن که قالب وبم رو عوض کنم و یه قالب شاد بذارم. منم خیلی دوست دارم به نظرشون احترام

بذارم ولی باور کنین نمیتونم آخه درسته که ما عاشقیم ولی یه غمی باهامون هست که حتی اجازه ی

خنده به ما نمیده میدونین اون چیه؟ بار سنگین زندگی. واقعا سخته....... بعضی وقتا از اینکه ازدواج کردم

پشیمون میشم به همین دلیل اصلا دلم نمیخاد عروسی کنم. بازم از همه ممنون

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 10:13  توسط خانومی  | 


سلام بچه ها. خوبید؟

نمیدونم چی بگم... تا حالابراتون پیش اومده که برای لحظه هایی شیرینی

برنامه ریزی کرده باشین ولی یه اتفاق بد براتون بیفته؟ .... ولی برای من

پیش اومد. شب اول خرداد که فرداش تولد محسن بود ساعت ۱۱ شب ما از

شیراز به سمت داراب حرکت کردیم  هنوز از شیراز بیرون نیومده بودیم که

یه تصادف شدید کردیم و من تا ساعت ۳ صبح تو بیمارستان بودم به خاطر

ضربه ای که به سرم خورد ولی خدا رو شکر محسنم سالمه و اتفاقی

 براش نیفتاده ولی ماشین حسابی خراب شد. این شد که تولد محسن

 جون خراب شد و من موندم و یه دنیا حسرت........ شاید از سالهای بعد

تولد محسنم برام  یه خاطره ی بد باشه و من نتونم اون حادثه رو فراموش

کنم. بازم من شرمنده ی تمام دوستانی هستم که به تولد دعوت شده

بودن و وقتی اومدن دیدن تولدی نیست. الآن که دارم این پست رو مینویسم

 هنوز سرم درد میکنه. راستی بازم زندگی اون روی بدشو به ما نشون داده

برامون دعا کنید.............

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387 ساعت 19:48  توسط خانومی  | 


 

سلام سلام سلام.

دوستای گلم با عرض شرمندگی به دلیل قطع شدن تلفن خونه و نزدیک شدن کنکور

کمتر نت میام ولی

هر وقت بیام آپ میکنم و به دوستای گلم سر میزنم. و از آبجی زهره. داداش عرشیا.

 سیما جونم. امیر

دالتون عزیز و بقیه دوستام تشکر میکنم که همراه من هستند. 

یه دعوت نامه برای همه:

برای ۵ شنبه ۲/۳/۸۷  منتظرتون هستم آخه تولد محسن جونه. 

پس تا ۵ شنبه بای

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 11:39  توسط خانومی  | 


دیروز با یه دست گل اومد به دیدنم بایک نگاه مهربون همون نگاهی که سال ها آرزوشو

 داشتم و ازم دریغ می کرد

گریه  کرد.گفت دلش برام تنگ شده می خواستم اشکاشو پاک کنم ولی نمی تونستم فقط نگاش کردم اون رفت ولی سنگ قبر من خیس خیس بود.    

                       

بر سنگ مزارم بنویسید که

آشفته دلی خفته دراین مزار خاموش

که او زاده غم بود و

زغم های جهان گشته فراموش

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 19:9  توسط خانومی  | 


بازم سلام. شايد اينبار يه سلام ويژه....... چرا؟ حالا ميگم..... تو

اين مدت اتفاق خاصي نيفتاده فقط اينكه مامانم رفته سوريه و

 يكشنبه بر ميگرده و دوم اينكه محسنم يه شغل دوم پيدا

 كرده كه خيلي خوبه آخه ميدونيد محسنم دوست داره زندگيش

 رو خودش سازه و روي پاي خودش بايسته به خاطر همين زياد

بايد تلاش كنه. خب به سلامتي وبلاگم لباس نو پوشيده/

مباركش باشه .... اگر توجه كنيد وبم يه تغييراتي كرده مثلا

اسممو عكس وبم و... آخه دلم ميخاد يواش يواش اينجا رو به

 محسنم نشون بدم ولي نميدونم چه واكنشي نشون

 ميده . به نظر شما الآن اينكارو بكنم؟

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت 15:58  توسط خانومی  | 


 

سلام دوستاي عزيز و گلم. خوبيد؟ من كه خيلي دلم براتون تنگ

 

 شده بود. ببخشيد كه دير آپ كردم. راستي سال نو همتون مبارك

 

 اميد كه سال خوبي داشته باشيد. بريم سراغ خبراي جديد......

 

خب 4 فروردين اولين سالگرد نامزدي ما بود كه محسنم كلي زحمت كشيده بود و با

 

كمك خانواده ي خودم و خودش يه مراسم خودموني و خوشكل برام گرفت اول اينكه

 

از 4 روز قبلش منو برد شيراز برا خريد لباس و طلاو ..... و 4 فروردين هم جشن

 

رو گرفتيم و كلي دعا كرديم كه سال 87 سال خوبي براي همه و براي خودمون باشه

 

 راستي ما سال تحويل رو حرم احمد ابن موسي (شاهچراغ ) بوديم كه بازم كلي دعا كرديم..

 

.

.

 از همين جا به محسنم ميگم دوست دارم هوار تاااااااااااااااااااااااااااا و به خاطر همه چي ازت ممنونم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387 ساعت 21:34  توسط خانومی  | 


سلام . خوبید بچه ها؟ من که دلم براتون تنگیده بود شما چی؟ حالا كلي حرف دارم براتون ولي اونايي كه مهمتره رو براتون مينويسم. بچه ها شب اربعين بود كه ما همه خواب بوديم ساعت ۲:۳۰ نصف شب بود كه صداي زنگ در اومد واي اينقد ترسيده بوديم همش ميگفتم خدايا يعني كيه اين وقت شب؟ شما حدس بزنيد كي بود؟ آره گلم محسن بود واي منو بگي اينجوري شده بودم تازه وقتي ديدم يه ماشين هم جلوي دره بيشتر تعجب كردم چون محسنم رانندگي بلد نبود يعني از مجردي قول داده بوده به خودش كه با خانمش با هم رانندگي ياد بگيرن. خب خوابيديم وقتي صبح شد همه چي رو توضيح داد..................................................... اول گفت اين ماشين رو واسه والنتاين برا خانمي گرفتم و همين امشب هم رانندگي بهش ياد ميدم واقعا يادم داد. دوم اينكه كارشو براي هميشه گذاشته بود كنار آخه ميدونيد فاصله ي بينمون باعث شده بود بين عشق و دوست داشتنمون هم فاصله بيفته. بهم گفت تو شيراز يه مغازه اجاره كرده كه نزديكتر باشيم آخه ما ۳ ساعت تا شيراز فاصله داريم. بعد فرداي همون روز كه رانندگي ياد گرفتم رفتيم شيراز و مغازه رو ديديم كه خيلي خوب بود . خب ديگه من بايد برم. بازم ميام. منتظر نظراي قشنگتون هستم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 10:50  توسط خانومی  | 


 

سلام  خوبيد؟ من اصلا خوب نيستم امروز اومده بودم خبراي خوبي براتون بنويسم ولي وقتي تعداد نظرات رو ديدم خيلي ناراحت  شدم. حالا هم ديگه نمينويسم چون باهاتون قهرم من ميرم وقتي اومدم ديدم هوار تا دوسم دارين بازم ميام ولي باور كنيد اگر بيام يه تغييرات اساسي ميدم. حالا منو دوست دارين؟ دلتون تنگ ميشه ها...................

باي تا هاي

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 14:25  توسط خانومی  | 


 

سلام دوستي گلم مثل اينكه خدا دوستون داشت چون من دوباره اومدم. حالا بگم؟؟؟؟؟؟؟؟ خب محسنم ساعت ۱۹:۳۰ زنگيد ولي ميدونيد كجا بود ؟ شيراز منو بگي اينجوري شده بودم يعني واسه چي از بوشهر اومده بود شيراز خب دارم از فوضولي دق ميكنم ولي خب قربونش برم اينقده مهربون شده بوووووووووووووووووود نتونست زياد حرف بزنه يعني منم باهاش قهر بودم زياد نحرفيدم هر چي ميگفت فقط ميگفتم ممنون . همين حالا قراره بازم بزنگه؟ راستي تعجب نكنيد آخه محسنم كلا آدم ساكت و كم حرفيه بازم برام دعا كنيد بازم ميام

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 22:55  توسط خانومی  | 


سلام دوستاي گلم. تعجب نكنيد كه من چرا دوباره آپيدم!!!!!!!!!!! توضيح ميدم...

بچه ها بالاخره انتظار تمام شد همين الان كه دارم اين پست رو مينويسم ۳ دقيقه قبل محسنم زنگ زد.......... چرا تعجب ميكني  به خدا راست ميگم. خب ميدونيد چي گفت؟ هيچي فقط احوالپرسي كرد. بچه ها به خدا داشتم  فكر ميكردم كه همين فردا براش يه نامه بنويسم ولي ميترسيدم اينكارو بكنم. خب به هر حال خودش زنگ زد ولي گفت فردا زنگ ميزنه.   از حرف زدنش معلوم بود اتفاقاي بدي قراره بيفته؟ ميپرسين چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه نامزدمه ميخامش دوسش دارم ميخامش واي

ببخشيد چون ميشناسمش. بچه تو رو خدا دعا كنيد برام تا اتفاق بد نيفته

راستي اگر نتيجه ي تماس فردا خوب بود من ميام آپ ميكنم اگر نه ديگه نميام. پس دعا كنيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 0:15  توسط خانومی  | 


 

اين آخرين آپي كه من در خدمت شما دوستاي گلم هستم واقعا شرمندم كه يه مدت مزاحمتون بودم جاي يه آدم تنها توي بلاگفا نيست توي تنهايي هاي خودشه. من قرار بود خاطرات زندگيم رو بنويسم ولي زندگي من ديگه هيچ تحركي نداره من چي بنويسم برا شما بنويسم كه نامزدم ۱۵ روزه كه به من زنگ نزده؟ آخه اينم شد خاطره؟ فقط يه چيزي رو ميدونم درسته كه خودكشي و مرگ آخرين راه نيست اما براي من بهترين راهه. پس خداحافظ دوستاي گلم.

 

در ماشين به پيرمردي برخوردم که دسته گل زيبايي در دست داشت


و خوشحال به نظر مي رسيد در دل به او حسودي کردم که

نگاري را مي جويد از نگاهم فهميد... دسته گل را به من داد و گفت

اين گلها به کار تو بيشتر مي آيد مطمئن هستم

که همسرم هم بيشتر خوشحال مي شه از ماشين پياده شد

وبه سوي گورستان بر سر مزار همسرش رفت....

پس باي دوستاي عزيزم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 11:0  توسط خانومی  | 


 

خواستم از عشق برات بگم گفتم ميدوني..........

 

 خواستم از غم برات بگم گفتم ميدوني...........

 

حالا از ته قلبم ميخوام برات بگم دوستت دارم

 

چون نميدوني

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 ساعت 14:14  توسط خانومی  | 


 

شنيدين كه ميگن زمستون اگه همي ي شباش هم يلدا باشه بازم بهار مياد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پس منم سختيها رو تحمل ميكنم تا روزاي خوشي بياد سراغم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 23:1  توسط خانومی  | 


عشق                                      بيداد    من

باختن                  يعني                    لحظه                 عشق

جان                          سرزمين             يعني                        يعني

زندگي                                 پاک من عشق                               ليلي و

قمار                                                                                    مجنون

در                          عشق يعني ...                        شدن

ساختن                                                                                    عشق

دل                                                                                   يعني

كلبه                                                                      وامق و

يعني                                                                   عذرا

عشق                                                           شدن

  من                                                عشق

 فرداي                                يعني

  كودك                        مسجد

  يعني             الاقصي

عشق  من

 

عشق                                      آميختن                                         افروختن

يعني                                 به هم          عشق                               سوختن

چشمهاي                      يكجا                    يعني                       كردن

پر ز                 و غم                            دردهاي             گريه

خون/ درد                                                   بيشمار

 

  عشق                                 من

    يعني                           الاسرار

    كلبه                  مخزن

     اسرار     يعني

     عشق

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 18:14  توسط خانومی  | 


 

گریه.......... 

صدای بارون از بیرون پنجره غوغا کرده بود اما صدای گریه ی من از بارونم بلند تر

 بود نمیدونم چرا ولی تو آسمون ابری با اون بارون شدیدی که دلمو داشت از جا میکند

 و تنها همیار و همدمم همین بارون بود.
 
چطور ممکنه اون ستاره تو آسمون منو نظاره کنه چطور ممکنه تو آسمون ابری یه

ستاره تک و تنها مثل من باشه میدونم چی فکر میکرد نگاهشو از تو چشمام بر

 نمیداشت چشمام خیره بود بهش اما نورش زیاد بود چشمامو بستم یه احساس عجیبی

 داشتم چشمامو بستم و دیدم هوا صاف و صاف اما اون ستاره هنوز همون جاست

خیلی قشنگ بود.
 
با تمام وجود فریاد زدم بیا ستاره بیا تنهام نزار آخرین امیدم تویی نرو به ستاره نگاه

 کردم دیدم بزرگتر از قبل شده شایدم نه به من نزدیک شده بود دستموبه سوی آسمون

گرفتم رو دو زانو نشستمو گریه کردم دوباره بارون شروع به ریزش کرد مثل اینکه

به واسطه ی وجود ستاره به همراه گریه ی من آسمونم گریش میگرفت اما نه شاید

آخرین همدمم داشت گریه میکرد اون تنها کسی بود که تو این دلشکستگی هام منو رها

 نکرد .
 
همینجور داشتم گریه میکردم که به خودم اومدمو دیدم زمین سبز سرخ شده رنگ

خون که نور ستاره اونو خوشکل تر کرده بود با خودم گفتم ای کاش اشکام این رنگی

بود تابهتر بتونم عشق شکسته شدمو حس کنم باز گریه کردمو گریه کردم دستامورو

چشمام گذاشتم تا بیشتر از این ستاره رو غمگین نکنم دستامو که برداشتم دیدم دستام

سرخ شده فهمیدم که با اشک خونینم و یا با دل خونینم زمین رو به این روز در آوردم.
 
 گفتم ای ستاره بیا رو زمین میخوام باهات درد دل کنم میخوام بهت بگم دوستت دارم

تنها امید و آخرین همدمم تویی ترو خدا منو تنها نزار من به تو نیازدارم بیا بیا تا با

کمک تو اجزای جداشده ی قلبمو به هم وصل کنیم و من با تو یک زندگی دوباره رو

شروع کنم اماستاره ازم دورتر شد دورودور دادزدم نه !نرو !باشه تو از اون دور هم

که باشی بازم همدمم هستی از اون دور دورا هم که باشی دوستت دارمو باهات

دردودل میکنم فقط نگاهتو ازم نگیر از اون روز تا حالا هر وقت دلم برات تنگ میشه

 اون ستاره نور نقره ای رنگشو بیشتر میکنه و بارون با من ساز غمگینی رو میزنه

از اون روز بعد از اینکه تنهام گذاشتی بارون و ستاره منو تنها نمیزارن حالا دو

 دوست خوب دارم که با صداقت و پاک و خالصن که عشقمو درک میکنن ستاره با

 نورش همیشه قلبمو به آینده روشن میکه شاید برگردی و دیگه تنها نباشم من از جنس

 ستاره نیستم از جنس بارون نیسم ولی مثل ستاره و بارون تنهام و تنهاییمونو با هم پر

 میکنیم و بواسطه ی وجود تو وازه ای بنام تنهایی باقی نمیمونه تا ابد آسمون صاف

تک ستاره و بارون با من هستن دیگه تنها نیستم اما فقط تو رو در کنار این محبت

خالص کم دارم منو تو از جنس خاکیم و تنهای هم میزاریم اما منو ستاره از دو جنس

 مخالفیمو تا ابد در کنار شادی و غم هم هستیم پس چرا با هم نباشیم؟چرا همرنگ

نباشیم؟
 


چرا زیر آسمون تک ستاره با هم نباشیم؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 14:20  توسط خانومی  | 


ابر كوچكي هستم آنقدر كه قدم نمي رسد به ريشههايت

 

 

 ابركوچكي هستم كه به جنگلهاي بزرگ مي انديشد به اقيانوسها

 

 

ابر كوچكي هستم اما مي توانم چشمهاي تورا خيس كنم

 

 

آمدم كه بهتون بگم عاشق شدن آسونه ولي عاشق موندن سخته پس براي

 

 رسيدن به خوشبختي سخت ترين راه رو انتخاب كنيد و عاشق هميشگي

 

 باشيد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت 23:49  توسط خانومی  | 


 

و اين هم بهمن ماه لعنتي.......

 

محسنم قرار بود برا عاشورا بياد مرخصي ولي چون مريض شده بود چند روز زودتر

 

اومد كه رفتيم دكتر و خوشبختانه چيز مهمي نبود و بعد از اون هم برگشتيم خونه و

 

فرداي اون روز كه هشتم محرم بود محسنم در كمال ناباوري و بي معرفتي منو تنها

 

گذاشت و رفت خونه مامانش اينا آخه اونا از ما دورن حالا همه ي اينا به كنار

 

  باورتون نميشه بعد از عاشورا كه برگشت چه حرفايي به من زد

 

 كه وقتي يادم مياد قلبم آتيش ميگيره و اشكم در مياد مثل همين الآن كه دارم برا

 

شما مي نويسم اشكم كيبورد رو خيس كرده واقعا روم نميشه بگم كه چي گفت

 

 فقط يكيش اين بود: به من گفت كه ديگه اصلا منو دوست نداره و از قيافه ي من

 

خوشش نمياد. من باور نكردم كه اينا رو از ته دلش به من گفته باشه شما باور

 

ميكنيد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه ما خيلي عاشقانه همه چي رو شروع كرده بودم

 

 واقعا حق من همين بود محسنم؟ ميدونيد خيلي دلم ميخاد يه روز محسنم اين وب

 

رو آپ كنه و جواب اين پست منو بده كه آيا واقعا ديگه منو دوست نداره؟

 


باور كنيد آخرين راهي كه به نظرم ميرسه مرگه!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 


تو رو خدا كمكم كنيد و برام دعا كنيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت 23:43  توسط خانومی  | 


 

بالاخره........

 

خلاصه چند ماه ديگه هم گذشت البته بگم تو اين چند ماه محسنم خيلي عوض شد

 

 يعني ديدن هاي 14 روز يك بار تبديل شد به 2 ماه يك بار و تلفناي

 

دقيقه به دقيقه شد هفته اي يك بار شايدم دو هفته اي يك بار (واقعا

 

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟) تا اينكه مرداد ماه رسيد و مامانم از مكه اومد

 

و محسنم اومد مرخصي خب سه روز بعدش تولد من بود شايد اگر به خاطر مامانم

نبود نمي آمد. سه روز بعد برام تولد گرفت قربونش برم برام يه دستبند خريد كه خيلي

 خوشكله. بعدشم رفت بوشهر. شهريور ماه به خاطر عروسي دختر خالم اومد رفتيم

 لار كه كلي هم خوش گذشت. ديگه رفت و خيلي كم تماس مي گرفت منم چون

چاره اي نداشتم به خودم ميگفتم كارش زياده (چي كار كنم ديگه؟) راستي توي ماه

 رمضان دو روز اومد مرخصي كه خيلي خوش گذشت (نميدونم محسنم يادشه يا نه؟

 محسني همون روز ميگم كه مامانم رفت كربلا يادت اومد؟) تازشم واسه عيد فطر دو

 دست لباس برام پست كرد كرد كه خيلي خوشكل بود آخه عزيز دلم خوش سليقه

هم هست. خب ديگه محسنم  اول آذر اومد و رفتيم عروسي پسر داييم كه خوش

 هم گذشت منم  اون لباسا رو پوشيدم همه از من تعريف ميكردن خدايي من خودمم

 خيلي خوش تيپ و خوش اندامم(مگه نه محسن جونم؟) بعدشم رفت و ديگه يادمم

نكرد.

 

معلم گفت{الف}گفتم او.معلم گفت{ب}گفتم با او.معلم گفت{پ}

 

 

گفتم پیش او.معلم گفت{ج}خواستم بگویم جدایی گفت نگو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت 19:59  توسط خانومی  | 


 

ارديبهشت86

 

خب من و محسنم طاقت نداريم با هم قهر باشيم كه! بالاخره ارديبهشت ماه بود كه

 

 منو دعوت كرد برم محل كارش رو ببينم منم رفتم آخ كه چه روزاي خوبي بود قربونش

 

 برم كه مهمون نوازيشم حرف نداشت خلاصه كلي خوش گذشت تازه منو مسافرت

 

(قشم) هم برد كلي هم برام خريد كرد. خب منم شب آخري كه ميخاستم فرداش

 

 برگردم براش يه تولد كوچولو با دوستاش لب دريا گرفتم چون محسنم بوشهر كار

 

ميكنه ولي2 خرداد تولدشه چون نمي تونست بياد مرخصي 30 ارديبهشت براش تولد

 

گرفتم. نبودين لحظه اي كه ميخاستم برگردم  چيزي نمونده بود كه همونجا نفسم بند

 

بياد چون بازم تنها ميشدم و دلتنگيهام شروع ميشد. ولي الهي فداش شم تا نصف

 

راه رو باهام اومد. وقتي كه محسنم مهربونه دوست دارم جونمو فداش كنم ولي

 

وقتي بد اخلاق ميشه دوست دارم بميرم و نامهربونياش رو نبينم. خلاصه ديگه من از

 

ا

ونجا برگشتم.

 



سه غم آمد به جانم هر سه یک بار


غریبی و اسیری و غم یار


غریبی و اسیری چاره دارد


غم یار و غم یار و غم یار

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 11:30  توسط خانومی  | 


تنها ....

تنهایی بگو چگونه اسمت را بنویسم؟ وقتی اشک نمی گذارد


اسمت را به همراه ستاره می نویسم چون مرا به یاد شبهای تارعشق می اندازد


بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقی را؟


بگو چگونه بعد از این تحمل کنم لحظات تنهایی را؟


با نوشتن تنهایی گریه ام می گیرد چه برسد به اینکه تنهایم بگذاری


بگو چگونه احساسم رابنویسم که دیگر دلم از تنهایی و بدون تو بودن خسته

شده....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 11:13  توسط خانومی  | 


 

 

 فروردين 86 از راه رسيد و ما عقد كرديم…..

 

بالاخره عيد آمد تا ما به آرزوي قلبيمون برسيم يعني براي هميشه مال هم بشيم

 

خب ديگه 04/01/86  ما مال هم شديم . خب روز خوبي بود دو روز بعدش ما حركت

 

كرديم به سمت اصفهان واسه تعطيلات. قربونش برم از هيچي واسم كم نذاشت ولي

 

يهو به خاطر هيچي بحثمون شد و اولين مسافرت به خاطره ي تلخي تبديل شد .

 

خب 11 فروردين برگشتيم ورفتيم لار واسه دست بوسي خاله هام واقعا خوش

 

 گذشت جاتون خالي عصر 12 برگشيم و برا 13 بدر با دوستاي محسن جونم رفتيم

 

بيرون كه تقريبا خوش گذشت يه اتفاق كوچولو افتاد كه مقصر خودم بودم(من چقد

 

ماهم) عصر هم برگشتيم خونه چون محسن فرداش بايد ميرفت بوشهر ولي قبل از

 

رفتنش يه دعوايي راه انداخت كه از محسن من بعيد بود. باور نميكنيد ديگه زندگيم

 

سياه شد چون محسني كه من ميشناختم ديگه اون محسن قبل نبود و محسن من

 

عمر من با يه بار غم كه رو دل خودش و من گذاشت رففففففففتتتتتتتتت.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 11:5  توسط خانومی  | 


سه ماه نامزدي با عشق

 

من و محسنم از 30 آذر تا 30 اسفند 85 نامزد بوديم كه بهترين دوران ما

 

بود با اين كه محل كار محسن جون بوشهر بود و11 ساعت فاصله ي راه

 

بود ما اين فاصله رو حس نميكرديم آخه حتي يه دقيقه هم از هم بي خبر

 

 نبوديم اس ام اس بازي ميكرديم زنگ ميزديم قربون صدقه ي هم ميرفتيم

 

تازه محسن جون هر 14 روز يك بار ميومد مرخصي و با هم خوش بوديم. 

 

ديگه به اين باور رسيده بودم كه زندگي با محسنم يعني آخر خوشبختي.

 

ولي اينو جدي ميگم دوران نامزدي من برام دنيايي بود وقتي كه محسنم با

 

دسته گلاي بزرگ از رز و مريم پيشم ميومد احساس غرور ميكردم وقتي

 

ميبوسيدمش مي فهميدم زندگي يعني چي؟ يعني عشق و دوست داشتن.

 

خلاصه سه ماه نامزدي پر شورو هيجان تمام شد و فروردين 86 از راه

 

رسيد. اي كاش عشق ما همونجور مي موند.

 

نخواهم سایه در پای تو باشد


نه یک همسایه همپای تو باشد


جهانی مختصر خواهم که در وی


همی جای من و جای تو باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 10:49  توسط خانومی  |